سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دوستى ورزیدن نیمى از خرد است . [نهج البلاغه]
انتظار ظهور اقام
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» بهای دانستن

بهای دانستن
  خدایا امروز می خواهم با تو حرف از  چیزی بگویم که تا حال با تو نگفتم که مثل سنگی بزرگ بر شانه هایم سنگینی می کند . نمی دانم من در جهل خود گمراهم یا مردمان در جهل خویشتن!
هر چه بیشتر سعی میکنم خوب باشم بیشتر بد می بینم، هر چه بیشتر سعی می کنم انسان باشم نا مردمی بیشتر می بینم، هر دستی را که با صداقت جلو بردم با نیرنگ پاسخ دادند، هرچه بر خشم خود فایق آمدم بیشتر بر من چیره شدند، هرچه دلی نشکستم و دلی به دست آوردم   دلم را بیشتر شکستند، هر چه صبوری کردم آماج نیرنگ ها بر سرم بیشتر بارید، هر چه سعی می کنم دنیا را زیبا ببینم دنیا با مردمانش در نظرم منفورتر جلوه میکند. کاش می شد به سرزمینی رفت که احدی از بندگانت در آنجا نباشد تا باخود باشم و با تو. دریغا که زندگی بی مردمان با همه ی نا مردمی ها یشان امکان ندارد.
خدایا انسان بودن چه قدر سخت و دردناک است. آنجا که باید دستی بگیری اما نتوانی. آنجا که هر چه فریاد بر می آوری احدی نمی شنود و یا نمی خواهد بشنود. آنجا که می دانی تمامی حقایق تلخ را.
خدایا بهای دانستن چه قدر سنگین است. حقایق چنان جلوه می کنند که دیگر فرصتی برای دیدن آراستگی ها باقی نمی ماند. والبته با دیدن این حقایق دیگر زیبایی، معنای خود را از دست می دهد.
آه، چه قدر دلخسته ام . کاش می شد همانند مجنونان به همه چیز خندید و همه چیز را ندید گرفت. خوشا به حالشان که زندگی را همان طور که دوست دارند می بینند نه آن طور که مجبورشان کنند.
نمی دانم من اشتباه می بینم یا تمام این ها واقعیت دارد. چنان فکرم مشوش است که دیگر خوب را از بد نمی توام مجزا کنم. گاهی اوقات با خود می گویم شاید من اشتباه می کنم و عینک بد بینی بر چشم گذاشته ام.
دنیا زیبا است و مردمانش زیبا تر از آن . به راستی چنین است.
اما چرا من این گونه فکر می کنم؟؟؟
کسی هست سوالم را پاسخ دهد؟!


نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » اسرا ( پنج شنبه 85/3/18 :: ساعت 8:45 صبح )

»» یادی از دوستان...

با سلام خدمت تمامی دوستای گلم......

این شعر و خیلی دوست دارم ....یکی از دوستام تو جنوب که سالی یه بار همدیگر و تو مشهد زیارت می کنیم....تو شبهای حرم کنار اون گنبد نورانی که نگاه کردنش به دنیا می ارزه..برامون می خوند....امروز یادی از دوست گرامیمان کردم...خواستم این شعر و تو وبلاگ بزارم....از همه شما ممنونم...شاد باشید

من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هر کسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی میکوبم و به یادش با قلم سبز بهار مینویسم ای دوست خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست.

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » اسرا ( چهارشنبه 85/2/20 :: ساعت 4:30 عصر )

»» خدا...خدا...خدا...

دست خالی نمی مونی اگه.....

همیشه پیش خودم میگم یه خدای خوبی دارم که می تونم تموم دردامو بهش
بگم،یه خدای خوبی که نمی ذاره هیچکس رازمو بفهمه و آبرومو نمی بره.
نمی دونی چه ذوقی داره وقتی شبا موقع خواب باهاش درد و دل میکنم یا
وقتی سحرا که هنوز هوا گرگ و میشه به عشق نماز پا می شم.نمی دونی چه
لذتی داره وقتی تو اوج تنهایی آروم آروم اسمشو تو دلم میگم و اشکام سرازیر
میشه.خودش می دونه که تو این دنیای به این بزرگی همه امیدم به خودشه،
خودش می دونه که تو این دنیا پشت و پناهم خودشه.
وقتی باهاش حرف می زنم صدام رو می شنوه و به حرفام گوش میده،هیچ وقت
ناامیدم نمی کنه،آخه می دونم دوسم داره.
هیچ وقت نشده منو یه جایی جا بذاره،حتی اگر شده آخرین ثانیه ها دستمو گرفته.
خوب میدونم چرا دلمو هیچ وقت نمیشکنه،آخه من سحرا واسه دل شکسته ها
دعا میکنم،واسه مریضا،گرفتارا،خلاصه واسه همه آدم ها دعا می کنم.
چه خوب می شد اگه آدم ها واسه همدیگه دعا می کردند ،آره واسه عاقبت خیری
 
هم دعا می کردن.شک نکن همسفر مطمئن باش تو این سفر دست خالی نمی مونی
دعای ما مستجاب میشه آخه خودش گفته دعای دل شکسته رد نمیشه.
فقط یه دل پاک ،یه صبر،یه توکل و ایمان قوی می خواد.
می خوام خدا رو قسم بدم ،قسم به خودش که نگاه به دل شکسته ها بیندازه و
دلشونو شاد کنه.
می خوام خدا رو قسم بدم به مهربونی خودش ههمه مریضامونو شفا بده.
می خوام خدا رو قسم بدم به بزرگی و یگانگی خودش ،گناهامونو ببخشه.
نمی دونی چه آرامشی داره وقتی به درگاهش با خلوص نیت دعا میکنی.
نمی دونم که تو همسفرم میشی یا نه اما بیا امشب واسه همه دعا کنیم.
بیا هر شب بعد از دعای خیر واسه آدما به توکل خودش بخوابیم و به امید
خودش در انتظار موفقیت باشیم.
بیا ای همسفر.......منو تنها نذار
بیا با من...............
بیا با من...............
دست خالی نمی مونی........
امیدوارم حال پرنده هم خوب شده باشه.

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » اسرا ( چهارشنبه 85/2/20 :: ساعت 4:19 عصر )

»» من و خدا در نوشتهایم...

همیشه در نوشته های من خدا حضور داشته است

 چون خدا همچون دختر بچه کوچکی در درون من نفس می کشد
 و در تمام نوشته های من ؛‌ شیطان هم حضور داشته است
 چون شیطان همچون سوسکی سیاه با شاخک های دراز در درون تاریک های درون من لانه کرده است
 دختر بچه کوچک از سوسک سیاه نمی ترسد ولی از آن بدش می آید
 یکبار دختر کوچک درونی من به من گفت اگر آن سوسک نبود الان برای خودش خانمی شده بود
 سوسک سیاه نفرت انگیز  من از چاه های متعفن درونی خودم متولد شده است
 و دختر بچه کوچک هم  در بطن  اندک خوبی هایی که دارم  رشد می کند
 من حامل خدا و شیطانم
 و در تمامی کارها و حرف ها و نوشته هایم آثاری از این دو را به همراه دارم
 دخترک زیبا و کوچک درونی من دستانی کوچک و لطیف با انگشتانی کشیده دارد
 و چشمانی درشت  و زلال و همیشه مرطوب
 و من گاهی ناخواسته اذیتش می کنم
 و او به جای گریه کردن سکوت می کند و نوازشم می کند
 و من از این سکوت و نوازش او ؛‌ به گریه می افتم
 و سوسک سیاه در لحظه های گریه من در ته عمیق ترین چاله هایی که نور را یارایی برای رسیدن به آنجا نیست مخفی می شود
 و با کرک های زمخت پاهای کلفتش سعی می کند چاله را عمیق تر کند
 دختر کوچک درونی من هیچگاه سوسک را نمی کشد
 دختر کوچک درونی من نور را دوست دارد و من گاهی تمام دریچه ها را برویش می بندم
 درون من گاهی شبیه سیاهچاله های متعفنی می شود که خودم هم از آن گریزانم
 و گاهی دست های کوچک دختر بچه کوچک درونی من دریچه ها را باز می کند و من دوباره نفس می کشم
 من حامل تمام خوبی ها و حامل تمام بدی هایم
 دختر کوچک درونی من عاشق من است و من بیشتر اوقات او را از خود دور می کنم
 دختر کوچک درونی من دوست دارد زودتر بزرگ شود و دست مرا بگیرد و با خودش ببرد به دشتی که تمام وسعتش سبز و لاجوردیست
 و من گاهی فراموش می کنم که او برای بزرگ شدن به چیزهایی نیاز دارد
 من همه چیز را می دانم و هیچ چیز را نمی فهمم
 و این عمیقا تاسف بار است .


نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » اسرا ( چهارشنبه 85/2/13 :: ساعت 8:32 صبح )

»» حرفهای خوب..........

 به یاد داشته باش اگر برای یک کار اشتباه هزار دلیل بیاوری می شود هزار و یک اشتباه...

                                                                                       (ابوعلی سینا) 

برای چشیدن طعم شیرین لحظه ها لبخندی کافیست....

  خوشبختی یعنی هماهنگی با حوادث روزگار....

 گوش دادن را یاد بگیر، گاه فرصتها با صدای آهسته در می زنند...

 

مراقب افکارت باش...چون افکارت گفتارت را می سازد.

مراقب گفتارت باش...چون گفتارت اعمالت را می سازد.

مراقب اعمالت باش...چون اعمالت عادتهایت را می سازد.

مراقب عادتهایت باش...چون عادتهایت شخصیتت را می سازد.

مراقب شخصیتت باش...چون شخصیتت سرنوشتت را می سازد.

 

مراقب باشید چه آرزویی می کنید، چون ممکن است به آن برسید.

 مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد کوچک به دیگران.

 اعتراف به کردار بد، آغاز کردار نیک است.

 هیچوقت به خدا نگویید: من یک مشکل بزرگ دارم به مشکلتان بگویید: من یک خدای بزرگ دارم.

 یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » اسرا ( یکشنبه 85/2/10 :: ساعت 10:51 صبح )

»» انتظار حقیقت...

حقیقت جان سلام
امیدوارم که خوب باشی و مثل قبلانا هنوزهم بهم جواب بدی
می دونی یه چند مدتیه که یه چیز توی دلم مونده و نمی تونم به هیچکس بگم
راستش قلبم شکسته
یعنی نمی دونم چی شد که یهو شکست
شکستمش یا شکستنش رو نمی دونم
فقط یهو بخودم اومدم دیدم که ای وای چقدر افسرده شدم
دلم می خواست همه چیز رنگ تورو داشت ، خالص بود ، واقعی بود
دلم میخواست اون چیزی بشه که
بخاطرش خودمو اینقدر محصور کرده بودم
از بدی ، از وسوسه های این یارو شبح مزخرف که هر شب
باهاش سرو کله میزنم
ولی
چی شد
اون چیزی که تو می خواستی
بله درسته ، می دونم یک روز باید اتفاق بیافته
مثل همیشه
این بار هم بار اول نیست
روزهای نگاه ، روزهای لبخند ، روزهای قلب ، روزهای اخم و روزهای فراموشی
مثل خواب می مونه ، فقط فرقش اینه که سردردش تا مدتها باهامه
آره حقیقت عزیز
میخواستم بدونم این توهم کی تموم میشه
بابا جون من کم آوردم تو این دنیای مزخرف
تو که می دونی عزیزم
چی میشد یا نبود یا اگه بود ، حداقل یک جهت درست
بهم نشون میدادی که اینقدر نپزم که بسوزم
!! بعد هم به خودم بگم : دنیا دیده

جون مقدس خودت یک حد برام تعریف کن
فقط بگو تا فلان موقع باید اینها رو تحمل کنی
میگم باشه
فقط از این توهم منو نجات بده
بهم بگو: خدا در همین نزدیکیه
بهم بگو: صبرت مقدسه
بهم بگو : ساعت چنده ؟ الان چه زمانی است ؟
بعدشم بگو : می دونی خدا باز هم نزدیک تر شده
میگم : چشم !

میخوام این دفعه جلوی این همه نامردی بیاستم
می خوام بدونم این آدما کی می فهمن تو هم وجود داری

برام دعا کن تا برات دعا کنم
سرتم درد آوردم ، آخه جز تو کسی نیست برام تره خورد کنه



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » اسرا ( سه شنبه 85/2/5 :: ساعت 1:22 عصر )

»» راه شناخت مهدی...

می خواستم واسه یکی از اقایونی که برام پیام گذاشته بودن و گفتن از اینکه اسم وبلاگم انتظار ظهور است....مطالبش ربطی نداره...یه سری مطلب راجه به اقامون بنویسم...چرا درست می فرمودند....ولی من واژه انتظار ظهور رو دوست داشتم انتخاب کردم...شاید واسه من با مفهوم بود...

 

(راه شناخت مهدى (علیه السلام))

                براى شناخت حضرت مهدى (علیه السلام) و ویژگى هاى شخصى و کیفیت غیبت و ظهور او هیچ وسیله اى بهتر از آیات شریفه قرآن کریم و روایات معصومین (علیهم السلام)نیست. با اینکه در این زمینه و با اتکاى به همین آیات و روایات، بیش از هزار کتاب و رساله نوشته شده است بازهم به طور یقین مى توان گفت که در تمامى آنها، جز بخش کوچکى از معارف مربوط به این آخرین ذخیره الهى، تبیین نشده است. زیرا ابعاد وجودى او را ـ همچنان که در باره امیرالمؤمنین (علیه السلام)فرموده اند ـ کسى جز خدا و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)به تمام و کمال نشناسد. و باز کلام خدا و پیامبر و اهلبیت را هرکسى به درستى فهم نتواند کرد.

                علاوه بر این، خاصیت دوران غیبت است که نمى توان مطمئن بود که همه فرمایشات آنان به ما رسیده باشد.

                با این همه، آنچه در پى مى آید تنها مرورى بر پاره اى عناوین و ذکر نمونه هایى در هر باب است. بسان بر گرفتن قطره هایى از دریایى بى کرانه، که گفته اند:

آب دریا را اگر نتوان کشید***هم به قدر تشنگى باید چشید



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » اسرا ( یکشنبه 85/2/3 :: ساعت 5:26 عصر )

»» نزدیکترین نقطه به خدا....

  نزدیکترین نقطه به خدا....

  نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست.نزدیک ترین نقطه به خدا

  نزدیک ترین لحظه به اوست،وقتی حضورش را درست توی قلبت حس می

  کنی، آنقدر نزدیک که نفست از شوق والتهاب بند می آید.

  آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.تجربه ای

  که باید طعمش را چشید. اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت

  تنها ماندی، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تو حرف بزند،همان

  لحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نورانی

  که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تاآخردنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک

  شوق شوی وتا آخرین ذره وجود بباری. نزدیک ترین لحظه به خدا می تواند

  در دل تاریک ترین شب عمر تو رخ دهد،یا در اوج بزرگ ترین شادی

  دلخواسته ات.می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند

  پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری. جایی که دلت برای

  او تنگ است. زیبا ترین لحظه ی عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه

  باشکوهی است که با چشم خودت خدا را می بینی.درست همان لحظه که می بینی

  او با همه عظمت بیکرانش در قلب کوچک تو جا شده است.

  همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و نورانی و متعالی شدن حست را

  درک می کنی.آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا

  با همه عظمت بیکرانش آن را لایق شمرده و بر گزیده.

  و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و

   ازچه رواز آن تو شده است.

 


نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » اسرا ( پنج شنبه 85/1/31 :: ساعت 2:4 عصر )

»» کاش می شد....

کاش می شد

کاش می شد ظرفیت ها را قالب گرفت
کاش می شد در باریکه های سیال ذهن
تصویری از فرداهای دور برداشت
تا با آن ، لحظه های زیبا کاشت
کاش می شد هر روزی را که بد بود ، برداشت
جای آن روز ، روز دیگری کاشت
کاش می شد
کاش می شد با تمام باورها
با زورقی به سوی دریاها رفت
و از آنجا
تا فروغ بی نشانه
تا رؤیاها
تا اساطیر
با پای برهنه تنها رفت
پروانه فتاحی طاری
****************************
قانون زندگی قانون باورهاست.
و اندیشه ها از باورها دستور می گیرند
کافیست باور کنید
**********************


نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » اسرا ( پنج شنبه 85/1/31 :: ساعت 1:59 عصر )

»» کاش....

 
کاش دنیا خانه مهر و محبت بود ... کاش می توانستیم بی خیال و فارغ دست بگشاییم و همه را در آغوش بگیریم بی سختی ... کاشکی چشمهایمان خالی از ریا بود و حرفهایمان حرف باد و یک روز و دو روز نبود... دیگر جای گله نیست ... من بدین بیمایگی ... بدین افسردگی نگاهها عادت می کنم کم کم ... و چه بد است عادتهای سنگی ...چه سبک شده است هستی پشت لبخندهای دروغینمان ! کاشکی وزن بیشتری به روی شانه حس می کردم ...
کاشکی از این دریاچه روزی بیرون شوم .. چشمه ای ... لب جویی ... و نگاه مهربانی که تا آخرین روز زندگیم مهربان باقی بماند ... نه بماند حتی خشمگین ولی بمان...


نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » اسرا ( سه شنبه 85/1/29 :: ساعت 10:37 صبح )

   1   2   3   4      >
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

به یاد مرحوم اقاسی
[عناوین آرشیوشده]

>> بازدید امروز: 15
>> بازدید دیروز: 30
>> مجموع بازدیدها: 75087
» درباره من

انتظار ظهور اقام

» آرشیو مطالب
تابستان 1386
تابستان 1385
بهار 1385
زمستان 1384

» لوگوی وبلاگ


» لینک دوستان
عبد المجید
در انتظار ...
حرفهایی از جنس عشق
سجاده نور
حاج ابراهیم
حنل
مدرسه عشق

» صفحات اختصاصی

» وضعیت من در یاهو
یــــاهـو
» طراح قالب